تولد بابایی
دینا جونم 10 تیر تولد بابایی بود صبح که بیدار شدی بهت گفتم امروز تولد باباییه توام ذوق کردی و واسه خودت میچرخیدی و تولد مبارک میخوندی شماره بابایی رو گرفتم گوشی رو دادم دستت تا به بابایی تبریک بگی توام گفتی : بابایی تولدت الابک
فردای اون روز بابا کار داشت برای همینم بعدازظهر خونه موند تا کاراش را انجام بده منم تورو برداشتم رفتیم خیابون یه دوری زدیم و برگشتنی هم یه کیک خوشمزه برای بابایی گرفتیم تو راه دیگه داشتی خودتو میکشتی همش میخواستی کیک رو از صندلی عقب برداری و بخوری.به زور تونستم کنترلت کنم تا رسیدیم خونه ازم خواستی عروست کنم و نانای کنی آخه هنوز حال و هوای عروسی رو داشتی خلاصه که اون شب کلی به من و بابایی خوش گذشت از بس که شیرین کاری در آوردی.
اینم چندتا عکس از اون شب......
اینجا آماده شدی بریم بیرون



اینم عروس کوچولوی ما که آماده فوت کردن شمعهاست....





تولد بابایی
